یه سری چیزا هست که با این که مدت زیادی ازشون میگذره در تعجبم که چرا نمیتونم کنار بیام باهاشون .

+ ثبت شه که زیر پام علف سبز شد تا گواهینامه بیاد :|

یه وقتایی میرم به اینده بعد سعی میکنم به خود الانم نگاه کنم بعد فکر میکنم که این موقعیت بیکاری مفرطی که برام پیش اومده چقدر موقعیت خوبیه که به خودم بیشتر نزدیک شم . 

یه وقتایی یه حرفایی میزنم که خودم تعجب میکنم این من بودم که این حرفو زدم ؟!!! :| 

به هفتاد سالگیم فکر میکنم و مطمعنم که اون موقع هم به هجده سالگیم فکر خواهم کرد :))

++ زندگی انقد بی رحمه که مجبورت میکنه فقط بخندی .

+++ اینکه این وسط باشی باعث میشه تفاوت ها رو حس کنی .

++++ دیروز توو خیابون یه بویی حس کردم که تا خونه داشتم عمیقا فکر میکردم این بو رو قبلا کجا حس کرده بودم همینکه در آسانسور رو باز کردم یادم افتاد ...

+» اونجا که میفرماد «بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود ... » 

++» ۸ شد 

+++» everything you touch turns to gold ...

++++» «پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان

 تا که بداند این جهان باز که کیمیا تویی ... »