چند روز پیش در یکی از وبلاگ ها مسابقه ی داستان نویسی با شخصیت اصلی مشخص شده گذاشته بودن . هر چی تلاش کردم بنویسم دیدم انگار دستامو بستن ، از وقتی یادم میاد بهترین انشا هام مال موضوع آزاد بوده ، اینکه چرا مغز من دم به تله نمیده و گول نمیخوره رو هنوز نفهمیدم . یعنی میخوام بگم خوب که فکر میکنم من هیچوقت توی یه قالب مشخص جا نشدم و هیچوقت برای هیچکس تبدیل به کتاب باز نشدم و نخواهم شد . چون از ذات تکرار متنفرم . همینم باعث شد کلی از رشته ها رو موقع انتخاب رشته بذارم کنار . تکرار ، کار مشخص ، همه اینا حوصلمو سر میبره و باعث میشه از خودم بدم بیاد . 

تکرار شدن یه قالب مشخص توی زندگیم ، احتمالا منو به کشتن میده !

+ از نشانه های یک رابطه ی خوب اینه که حس ششم پیدا کنی نسبت به طرفت ! 

پ.ن. : حس ششم با شک فرق داره.

++ آهنگ خوب معرفی کنید .