یک بار نوشتم و  ذخیره نشد و پاک شد 

با تشکر از بیان عزیز !

نمیدونم از کی شروع شد این قضیه که شروع کردم به حرف زدن اما نه از نوع عادیش

از اون نوعی که به یه نقطه خیره میشم و یه چیزی رو میگم (آونایی که زیاد میشناسنم که کمن ! میدونن چی میگم )

از اون نوعی که کلییی حرف میزنم بعد یهو به خودم میام و به طرف مقابلم نگاه میکنم و میبینم همه رو توو ذهنم با خودم گفته بودم و یادم رفته به زبون بیارم و طرف مقابلم متعجبه از اینکه چرا چیزی نمیگم (البته شاید یکی دو جمله اش رو به زبون بیارم و طرف شروع کنه به حرف زدن راجع بهش ، ولی من همچنان دارم توو فکرم با خودم حرف میزنم و متوجه نمیشم طرف مقابلم داره چی میگه )

به نظرم زندگی هر آدمی نیازمند یک پاسخنامه ی تشریحی کامل است نه اینکه فقط یک سری گزینه بریزن روو میز برات :))

من توو دوران بچگیم فکر میکردم این که میگن بهشت زیر پای مادرانه بخاطر اینه که وقتی من وسایلمو وسط هال ول میکنم و میرم ناهار بخورم مامانم میاد برام جمعشون میکنه =)) (حالا جدا از اینکه ناهارمم درست کرده ) ولی مدت زیادیه فهمیدم که دلایل خیلی بزرگتری هم میشه براش پیدا کرد .

تو نمیدونی چقدر داره پدرم در میاد از ندیدنت ، نمیدونی چقدر شب تا صبح حرص میخورم :)) انگار که یه چنگال بگیرن فرو کنن توی قلبت و انقدر بزنن تا ریش ریش شه قلبت 

درد داره ها ولی خوبیش اینه که هنوزم میدونم چرا داره قلبم میزنه :))