روان نویسم با در باز روو میز بود 

خیره شده بودم به درخت چنار رو به روی پنجره ی اتاقم

بارون میومد

خیلی شدید 

«حتیٰ آسمون ابری شد »

«نخواهی بر کمال ِ کَس گواهی »

«ز چاهی میرستم هر دم به چاهی »

«نشانده بر شب تارم پگاهی »

گفتم صدایت کنم ماه ِ من 

دیدم ماه فقط قمری کوچک است که دور سیاره ی کوچکی میگردد

و تو تمام هستی ِ منی 

و من اساساً چگونه باید دورت بگردم که حق مطلب ادا شود ؟ 

«که به خود در بپیچی ابروار  … بغرّی بی آن که بباری ؟ »

باد میاد ، بوی نم و خاک ریه هام رو پر میکنه ، آره ، اونجا یه باشگاه مشت زنی دارم...

But you're the one thing »

  «...That I would die for