ثبت شه به تاریخ هفدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و هفت هجری شمسی /

+ توی ذهنم یه تصویر هست ، از یه صحنه ی نمایش ، یه خونه با نور های قرمز و نارنجی و کلی شمع روشن رووی بخش هایی از زمین ...

دو تا آدم که چهره هاشون معلوم نیست ... میان جلو و زیر پاشون شمع ها خاموش میشه ... بعد یهو دو تایی جیغ میزنن و میوفتن رووی صحنه و میزنن زیر گریه و ضجه ... یهو یه نفس عمیق میکشن و با خنده های جنون آمیز نگاهت میکنن ... نور قرمز و نارنجی خاموش میشن ... از خاموش شدن شمع های رووی صحنه میفهمی که دارن راه میرن ... هنوز دارن با جنون خاصی قهقهه میزنن ... و کات ...

++ اگر متن بالا باعث شد حس عجیبی داشته باشید خوشحالم 

+++ 

O fortuna
Velut luna
Statu variabilis
Semper crescis
Aut decrescis
Vita detestabilis
Nunc obdurat
...Et tunc curat