پرهاش زرد بود . رنگ ِ خورشید ِ نقاشی های یه دختر چهار ساله توی مهدکودک توی دفتر نقاشی ِ عزیزش که جلدش بنفش رنگه و مامانش براش روش اسمش رو نوشته که دفترش رو گم نکنه . 

بال هاش رو جمع کرده بود و کز کرده بود کنار میله های عمودی زنگ زده ای که هر شب قبل از خواب و هر روز صبح بعد از بیدار شدن میدیدشون

نگاهش رو دوخته بود به روزنامه های زیر پاش ، اوایل سعی میکرد تمیز نگهشون داره... ولی بعد دیگه براش مهم نبود ... براش مهم نبود که مدفوع پرنده روی اون روزنامه هاست ، فقط بهشون نگاه میکرد و سعی میکرد توو ذهنش آسمون آبی رو تصور کنه ... اصلا آسمون هنوزم آبی بود ؟ نمیدونست... تنها چیزی که از آسمون یادش بود مال آخرین بار بود که دیده بودتش ،آبی به نظر میومد ...

یه نفر داشت از اونور واسش سوت میزد و منتظر نگاهش میکرد تا شاید صداش در بیاد ، تا شاید دهنش رو باز کنه و اعتراف کنه که چقدر دلتنگ آسمونه ...

ولی اون همونطور خیره مونده بود به روزنامه ها و فقط سر تکون میداد ...

انقدر گذشته بود که حتی یادش نمیومد اصلا گناهش چیه و واسه چی زندانیه ..

میخواست آرزو کنه کاش میتونست حرف بزنه ولی بعد یادش اومد حتی اگه لال نبود هم ، آخرش مجبور میشد مثل اونایی که حرف میزنن چیزایی رو بگه که اونا میخوان ...

بارها تلاش کرده بود فریاد بزنه ، اما آخرش فقط بهش میخندیدن و یه سری عبارت مسخره و بی معنی به زبون میاوردن ...

دلش میخواست گریه کنه ولی نمیتونست ... 

میدونست که وقت مرگش نزدیکه و روزای آخر عمرشه ... فقط دلش میخواست امشب برای آخرین بار بهش اجازه بدن آسمونو ببینه ...

ولی نه ... اونا بیرحم تر از این حرفا بودن...

پاهاشو جمع کرد ... سرشو تکیه داد به میله ها و چشماشو بست ...

اون شب خوابِ آسمون رو دید ... یه آسمون پر از پرنده ... با یه خورشید ِ زرد ...

رنگ پَر هاش ...

صبح روز بعد دیگه از خواب بیدار نشد ...

دختر بچه گریه میکرد و نمیدونست چرا قناری زرد رنگ که رنگِ خورشید نقاشیاش بود از خواب بیدار نمیشه ...

مامانش اسمشو صدا کرد و گفت بیا اینجا گم نشی ...

چند روز بعد ... در یک نقطه ی دیگه از دنیا ... یه دختر بچه ی چهار ساله توی مهدکودک توی دفتر نقاشیش یه خورشید زرد کشید که کمرنگ تر به نظر میرسید ...