نگاهم دوخته شد به نگاهت 

نگاهت فرو رفت توی تک تک سلول های وجودم

لبخند زدی 

و زمین دره شد 

و من سقوط کردم توی دره ی لبخندت 

سرم خورد به یه جایی ، آها به سنگ ...

جوون شدم ، پیر شدم و مردم از عمق زیاد دره 

جوونی من توو یه دره گذشت

ته ِ یه دره که دنیام رو روشن نگه میداشت 

من خواستم خودمو بکشم بالا تا برسم دوباره به چشمات ...

من اینجا ... توو انتظار ... خودم بودم که ذره ذره ی حیاتم رو آتیش کشیدم که دودش بره تووی چشم تو ... که ببینی من اینجام ...

من تموم شدم ...

یعنی چند نفر دیگه مثل من اینجا تموم میشن ؟ ...

کاش فقط من باشم ...