همانجایی که زمین و آسمان به هم رسیدند ...

وقتی با کوچکترین تلنگری بغض میکنی 

وقتی حس هات رنگ میبازن 

وقتی شب زیر پتو با اینکه سر درد داری آهنگ گوش میدی و 

حتی آهنگتم سردردت رو تشدید میکنه 

وقتی به گذشته فکر میکنی و یه لبخند تلخ میزنی 

وقتی به آینده فکر میکنی و فکر میکنی تا غرق شی 

بعد یهو با صدای خنده ی اطرافیانت بفهمی معلم یه چیز خنده دار گفته 

یهو با صدای بوق یه ماشین بفهمی وسط خیابونی 

یهو با صدای گریه ی یه بچه توو خیابون بفهمی که تنها نیستی 

یهو با یه دست که به سمتت دراز میشه و یه  "سلام چطوری " همراهش میاد بفهمی داری دیده میشی ..

اون وقته که باید بفهمی یه جا بدجور بی رحمانه لغزیدی ...

+موندنم انگار رفتنُ یادت داد ... 

++ چیزی رو نمیگم چون فکر میکنم نمیفهمیش ... اما تو فکر میکنی من نمیفهممش...

+++ شب بود ... گیسوی تو بود و جام شراب ... من اما نه دست داشتم و نه دل ...