به نظرم یک اصلی هم وجود دارد به نام " از چیزی به چیز دیگر کشیده شدن " که معمولا شب ها هم بیشتر خودش را نشان میدهد 

مثلا ده دقیقه دیر میرسی و بعد میروی که بیان کنی دوباره حس میکنی نباید باشی که ناگهان هدیه دست میکند تووی جیبش و یک اهنگ در می آورد و میدهد دستت ... همانطوری که میشود به یک بچه ی 5 ساله پاستیل داد تا آرامش کرد ... البته هدیه احتمالا هیچ کدام اینها را نمیدانست ...

بعضی وقت ها هم یکهو حس میکنی که وَه من چقدر بعضی ها را درک نمیکنم ... چقدر وقتی نگاهشان میکنم هیچ نمیبینم و هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیرسد ... و چقدر زیاد شده اند این آدم ها این روز ها ... که هر روز هم دارند بیشتر میشوند ...

+ خوب شد دل به عشقت مبتلا شد ... خوب شد ... 

این که مجبور باشی چیزی را بپذیری و این که بتوانی آن چیز را در خودت حل کنی هیچ ربطی به هم ندارد 

همانطور که خاموشی چراغ اتاق خوابت هیچ ربطی به خواب بودنت ندارد 

++ زخم ها زد راه بر جانم ولی ... 

+++ همانطور که ممکن است وقتی در اتاق خوابت نشسته ای و کتاب میخوانی خورشید نابود شده باشد و تو نفهمیده باشی (از این نظر که نورش با تاخیر زمانی به ما میرسد و البته جدای از بحث های فیزیکی اش ) این فکت که ممکن است همانطور که تو در اتاقت نشسته ای مهم ترین چیز در زندگیت نابود شود و تو نفهمی میتواند  به خودی خود انسان را نابود کند ...

++++ زخم عشق آورده تا کوی ات مرا ...