به من نگاه میکند 
و میخندد 
چشمانش برق میزنند 
و نور از آن ها تراوش میکند 
نوری که انگار هستی را روشن نگه میدارد
نوری مثل یک  انفجار 
یک بیگ بنگ ...
همان قدر بزرگ و در عین حال همانقدر غیرقابل توصیف ...
آنچنان که انگار دو ستاره با نخ نامرئی در سیاهی چشم هایش آویزان کرده که چشم هایش شب های من را روشن کنند 
و من هر شب محتاج تر از شب قبل ، به خاموشی ماه فکر میکنم ...