ماه رمضون رو از اولش یه جور دیگه میخواستم اصن :))

اینکه میری توو خیابون میبینی مردم چقدر مهربون و با فرهنگ وایسادن توو صف که حلیم و آش بگیرن واسه ی افطارشون ...

یه سری از سر کار اومدن و خسته وایسادن ولی چیزی نمیگن و اعتراضی به صف یا آقای حلیم ده (:)) ) نمیکنن و آدم از صبری که توو چهرشون هست لذت میبره 

میری وایمیسی ته صف و میشمری ببینی چند نفر جلوتن 

بعد حساب میکنی ببینی اگه آقای حلیم ده با همین سرعت به کارش ادامه بده چقدر طول میکشه تا به تو برسه 

بعد حساب میکنی که ببینی چقدر توو راه بودی تا از خونه برسی به اینجا 

و اگه با احتساب وزن حلیمی که میخری بتونی با همون سرعتی که اومدی برگردی 

به طور تقریبی چقدر طول میکشه تا دوباره برسی خونه :)))

شانس دقیقا اونجا ظاهر میشه که وقتی نوبت تو میشه آقای حلیمی دیگ حلیم رو میذاره کنار و روو به آدمای پشت سرت توو صف میگه که حلیم تموم شد شرمنده و تو به این فکر میکنی که عالی شد :)) دقیقا طبق محاسباتم جلو رفت که یهو آقای حلیم ده یه قابلمه ی کوچیک میاره و میگه چون نوبت شما بود مال شما رو هم میدم و بابت معطل شدنتون هم عذر میخوام و با کمال ادب و احترام حلیم رو بهت تحویل میده و تو شوک زده به ادامه ی محاسباتت میپردازی ...

+ یه وقتایی توو گوشه کنار شهری که ازش متنفری چیزایی میبینی که فکر میکردی اینجا مردن ... ولی تا میای یکم نور امید روشن کنی توو دلت طولی نمیکشه که دوباره برمیگردی به اعتقاد قبلیت و بهت اثبات میشه که نه ... این شهر همینیه که هست ...

++ میگه تنها میری حلیم میخری ؟ میگم آره دیگه ... خب چجوری بهش بگم نه ... چجوری بگم فکر به این که اگه باهام بودی الان چیکار میکردی یه لحظه ام توو راه ولم نکرد ... این کجاش شبیه تنهاییه ؟