آرکیوپتریکس

بازی با کلمات مطلقا مجاز است .

یک روز زیبا

یه سری چیزا هست که با این که مدت زیادی ازشون میگذره در تعجبم که چرا نمیتونم کنار بیام باهاشون .

+ ثبت شه که زیر پام علف سبز شد تا گواهینامه بیاد :|

یه وقتایی میرم به اینده بعد سعی میکنم به خود الانم نگاه کنم بعد فکر میکنم که این موقعیت بیکاری مفرطی که برام پیش اومده چقدر موقعیت خوبیه که به خودم بیشتر نزدیک شم . 

یه وقتایی یه حرفایی میزنم که خودم تعجب میکنم این من بودم که این حرفو زدم ؟!!! :| 

به هفتاد سالگیم فکر میکنم و مطمعنم که اون موقع هم به هجده سالگیم فکر خواهم کرد :))

++ زندگی انقد بی رحمه که مجبورت میکنه فقط بخندی .

+++ اینکه این وسط باشی باعث میشه تفاوت ها رو حس کنی .

++++ دیروز توو خیابون یه بویی حس کردم که تا خونه داشتم عمیقا فکر میکردم این بو رو قبلا کجا حس کرده بودم همینکه در آسانسور رو باز کردم یادم افتاد ...

+» اونجا که میفرماد «بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود ... » 

++» ۸ شد 

+++» everything you touch turns to gold ...

++++» «پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان

 تا که بداند این جهان باز که کیمیا تویی ... » 

۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۲:۵۳ ۳ نظر
مینا

Sweet hope

Me
You
Future 
Our home   
  .
  .
  . 
AWw... how sweet it will be

۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۶ ۰ نظر
Dyni

د ل ت ن گ ی

تا حالا شده از شدت دلتنگی انقدر به قلبتون فشار بیاد که بی اختیار از چشماتون بریزه بیرون ؟ آره چکه میکنه . سطل هم زیرش گذاشتم . هر ۸ ساعت یه بارم خالیش میکنم . ایزوگام کار خوب سراغ ندارید ؟ 

۲۹ مهر ۹۷ ، ۰۹:۱۶ ۰ نظر
مینا

Room 23

Blue jeans , white shirt

Walked into the room you know you made my eyes burn 

I still remember that day we met in December

Oh baby 

I will love you till the end of time 

I would wait a million years 

Promise you'll remember that your mine 

Love you more than those bitches before 

Say you'll remember , say you'll remember

Oh baby 

..I will love you till the end of time 

۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۳ ۰ نظر
مینا

68

چند روز پیش در یکی از وبلاگ ها مسابقه ی داستان نویسی با شخصیت اصلی مشخص شده گذاشته بودن . هر چی تلاش کردم بنویسم دیدم انگار دستامو بستن ، از وقتی یادم میاد بهترین انشا هام مال موضوع آزاد بوده ، اینکه چرا مغز من دم به تله نمیده و گول نمیخوره رو هنوز نفهمیدم . یعنی میخوام بگم خوب که فکر میکنم من هیچوقت توی یه قالب مشخص جا نشدم و هیچوقت برای هیچکس تبدیل به کتاب باز نشدم و نخواهم شد . چون از ذات تکرار متنفرم . همینم باعث شد کلی از رشته ها رو موقع انتخاب رشته بذارم کنار . تکرار ، کار مشخص ، همه اینا حوصلمو سر میبره و باعث میشه از خودم بدم بیاد . 

تکرار شدن یه قالب مشخص توی زندگیم ، احتمالا منو به کشتن میده !

+ از نشانه های یک رابطه ی خوب اینه که حس ششم پیدا کنی نسبت به طرفت ! 

پ.ن. : حس ششم با شک فرق داره.

++ آهنگ خوب معرفی کنید . 

۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۲:۱۹ ۱ نظر
مینا

casablanca

همین الان ساعتم زنگ زد 

یعنی کی تنظیمش کرده بودم ؟

کی بوده که میخواستم الان بیدار شم نه بخوابم ؟

کی بوده که هنوز انقدر زندگی جریان داشته ؟

تا حالا شده سوار مترو یا بی آر تی بشید و بدون هیچ هدف خاصی و هیچ مکان معینی فقط منتظر باشید تا یه ایستگاهی برسه که هوس کنید پیاده شید ؟

من زیاد این کارو میکنم 

مخصوصا وقتایی که دارم با صدای زیاد اهنگ گوش میدم 

ممکنه یهو به خودتون بیاید ببینید نزدیکای بهشت زهرا یا تجریش اید !

مهم نیست ( که چقدر دور شدین یا زمان چقدر گذشته )

فقط مهم اون تجربه کردنه اس

این که از بند مقصد و زمان مشخص خودتونو آزاد کنید

فکر میکنید دیوونه ام ؟ مهم نیست .

فکر میکنید که فکر میکنن دیوونه اید ؟ مهم نیست .

چرا دارم یه ربع به شیش صبح اینا رو مینویسم ؟ نمیدونم 

مگه ساعت 7 نباید برم پی کار و زندگیم ؟ چرا 

ولی من آدمیم که تا 6 صبح فیلم میبینه بخاطر دلش 

که دلش تاوان کارای 7 صبحشو پس نده 

مغزش پس بده که قول میده 7 صبح جایی باشه 

+ تلویزیون داشت میگفت ایران بعد از چین دومین رتبه رو در اعدام داره که با توجه به جمعیت چین و یه محاسبه ی سرانگشتی احتمالا باید الان بریزیم توو خیابون و این موفقیت بزرگ رو جشن بگیریم 

++ یادمه بچه که بودم از شب و تاریکی میترسیدم 

چی شد که دیگه نترسیدم ؟ 

فهمیدم چیزی ترسناک تر از آدما وجود نداره 

و آدما شبا خوابن 

پس بیاید از این به بعد از روزها بترسیم .

+++ هیچوقت برای رفتن دیر نمیشه ولی یه وقتایی واسه برگشتن زوده هنوز . 

۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۵:۵۳ ۰ نظر
مینا

تعویق !

اینکه چرا انسان ها از دیرباز فکر میکردند که زمان بسیاری برای انجام هر کار کوچکی در اختیار دارند خود مسئله ای است که احتمالا در آخر پاسخ خاصی به آن نمیدهیم و با تذکر این نکته به خود که دیگر نباید این عمل را تکرار کنیم و نباید به مغزمان این اجازه را بدهیم که هر کاری خواست بکند و وقت را با تنبلی هایش تلف کند ، به این نتیجه میرسیم که مغز ما ، بخشی از خود ما است که نمیتوان آن را جدا از خویش دانست و در نتیجه ی مواجهه با این واقعیت که این خود ما بودیم که تنبلی کرده ایم ، ترجیح میدهیم کلا موضوع را فراموش کرده و با ذکر "حالا این دفعه هم که بخیر گذشت" از سر تقصیر خود بگذریم ،از آن درسی نگیریم و به سادگی تا پس از نفخ صور دوم به این فرآیند ادامه دهیم .

۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر
مینا

،

بهش گفتم یه راهی واسش پیدا میکنم
حالا که به اون گفتم
پس باید پیدا کنم دیگه

+ ۵۸ با تاخیر پیش نویسی بوده که منتشر شده
پایین تره
بخونیدش
۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۲۳ ۰ نظر
مینا

.

Well , look at you 

Looking at me 

..I know you don't understand

۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۳ ۰ نظر
مینا

آره

من و تو 

تنهاییم

برقص . 

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۰۳ ۱ نظر
مینا